X
تبلیغات
حوض فیروزه ای

حوض فیروزه ای

فرصت گفتن از دلی پر درد که به ما هم رسیده گهگاهی

اطلاعیه بی شماره

به این وسیله به اطلاع می رسانم من فعلا نه وقت و نه موقعیت (امکان دسترسی به اینترنت) پست مطلب در این وبلاگ را ندارم. امیدوارم که این مساله به زودی مرتفع شود که در این صورت پست حاضر و احتمالا پست های قبلی حذف خواهند شد. از شکیبایی همیشگی شما سپاس گزارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1392  توسط آرشه  | 

دیباچه بر فصل تنهایی

تنها خودم از حال خودم می پرسم

از روز و شب و سال خودم می پرسم

در جاده کسی نیست و من راهم را

از سایه ی دنبال خودم می پرسم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392  توسط آرشه  | 

صحو (داستان کوتاه)

 

برادرم همیشه چشم و چراغ خانواده بوده است. بچه که بود خیلی لوسش می کردند اما کار خدا، لوس بار نیامد. همین بود که همیشه پسر محبوب من ماند و هر قدر از محبت به من می زدند و تقدیم او می کردند از او یا از دست پدر و مادرم دلگیر نمی شدم. من بودم و او که چهار سال از من کوچک تر بود و باید مراقبش می بودم. اصلا انگار من را اول به دنیا آورده بودند تا وقتی برادرم به دنیا آمد به اندازه ی کافی برای مراقبت از او بزرگ شده باشم. البته برای مراقبت از او کار زیادی لازم نبود انجام بدهم. همین که نگذارم به بعضی چیزها که مادرم فکر می کرد خطرناک هستند نزدیک شود بس بود. یک چیز عجیب درباره اش این بود که حرف نمی زد. تنها جمله ای که می گفت خواهش همیشگی اش یعنی «برویم کوچه» بود و همیشه این را از من می خواست و من هم باید دنبالش می رفتم. در کوچه هم مثل بچه های دیگر نبود. از همان اول در یک دنیای دیگر بود؛ به گمانم هنوز همان جاست. از کناره ی دیوار راه می افتاد و در مسیرش مردم و باقی چیزها را زیر نظر می گرفت. گاهی هم می ایستاد و برای مدت طولانی کسی یا چیزی مثلا گربه یا پرنده ای را زیر نظر می گرفت. غیر از این گاهی چند کلمه هم درباره ی ماهی ها یا کلاغ هایی که صبح های زود لب پشت بام می نشستند ما را مفتخر می کرد. یکی دیگر از اعتقادات مادرم این بود که من در این باره یعنی کم حرفی یا در واقع حرف نزدن برادرم مقصرم. خود من دختر ساکتی بودم. به رغم دخترهای هفت هشت ساله که از مدرسه سر می رسند و با پر گویی و شیرین زبانی خانه را روی سر می گذارند من فقط در مواقع لزوم که خیلی زیاد نبودند حرف می زدم و بیش تر وقتم را به نگاه کردن و گوش دادن می گذراندم. مادرم بر اساس همان اعتقادش پس از مدتی سعی کرد برادرم را از من بکند و سمت خودش بکشاند تا بلکه پیش از آن که فرصت از دست برود و نور چشمش به عقب ماندگی متهم شود به ضرب تخم انواع پرنده و ترفندهای قدیمی و قربان صدقه رفتن و پرسیدن سوال های نامربوط که من یکی از شنیدنشان خنده ام می گرفت به زبان بیاورد اما موفق نشد. برادرم دوباره برگشت پیش من و مثل همیشه به گوشه ی پیرهن من بند شد. من هم به این وضع عادت کرده بودم؛ مثل این که یک نظر قربانی یا یک شاخه گل به لباس آدم آویزان باشد. در واقع آن طوری جایش امن تر بود و لازم نبود برای انجام وظیفه ام که مراقبت از او بود مدام دنبالش بدوم و مجبور باشم پیدایش کنم. البته این پیش چشم بودنش بی دردسر نبود چون گاهی به قدری پیش چشم بود که آدم به کلی ازش غافل می شد؛ مثل زمستان آن سال. نگفتم که ما در خانه ای قدیمی زندگی می کردیم. خانه ی قدیمی بزرگی که مادر و پدرم هنوز آن جا هستند و من و برادرم گر چه مستقل شده ایم اما هر سال چند ماهی را آن جا می گذرانیم. خانه ی ما مثل معدود خانه های باقی مانده ی نوع خودش دالان دارد و حیاط و ایوان و هشتی و چند اتاق و پشت بام که راه پله ی باریک نیم دایره اش از کنار ایوان بالا می رود. از معدود خانه های محله است که هنوز به شکل قدیمش مانده. همسایه ها اگر خانه هایشان را خراب نکرده باشند درست و حسابی در آن ها دست برده اند. وسط خانه یک حوض بزرگ است. با این که سال هاست وسط خانه افتاده ولی هنوز مساحتش را درست نمی دانم؛ به گمانم ده دوازده متری باشد. قدیم ها که پدرم استخر پرورش ماهی قرمز داشت حوض ما هم همیشه پر از ماهی های قرمز بود. گاهی آن قدر زیاد می شدند که جرات نمی کردیم آبتنی کنیم، چون دورمان جمع می شدند و از بس به تنمان تک می زدند مجبور می شدیم جیغ کشان از حوض بیرون بیاییم. با این همه این حوض قبل از پشت بام محل مورد علاقه ی ما در خانه بود. در اصل پشت بام هم به خاطر همین حوض محبوب بود چون سال ها بعد از آن سال، وقتی آن قدر سن و سال ازمان گذشت که استخوان هایمان به قولی خودشان را گرفتند می توانستیم از بالای پشت بام در حوض شیرجه بزنیم. این حوض زمستان ها بیش تر محبوب می شد و کاربردهای متفاوتی پیدا می کرد. با این که در منطقه ای تقریبا کویری با گرمای تابستانی چهل درجه زندگی می کنیم، از آن طرف زمستان هایی به چشم دیده ایم که خیلی ها ندیده اند. بعضی زمستان ها هوا آن قدر سرد می شود که آب حوض با آن عمق و طول و عرض شروع به یخ بستن می کند. البته چون خیلی عمیق است دیر یخ می بندد یا اصلا کامل یخ نمی بندد فقط یک لایه ی دو سه سانتی خرده یخ مثل یخ در بهشت رویش را می پوشاند. بعضی وقت ها اگر نیمه شب دمای هوا یک باره پایین بیاید یخ خودش را می گیرد و آن قدر ضخیم می شود که تا چند روز حتا یکی دو هفته همان طور می ماند. در این مدت ماهی ها تا ته حوض که گرم تر است پایین می روند اما اغلب چند تایی شان لای یخ ها گیر می افتند یا از سرما تلف می شوند و با آب شدن یخ ها ماهی های مرده ی رنگ و رو رفته با چشم های سفید شده روی آب می آیند. بعضی ماهی ها هم که از سرما جان به در برده اند اما رنگ و رویشان پریده و نارنجی یا سفید شده گاهی تا وقتی زنده اند همان رنگی می مانند. خلاصه این حوض برای خودش ماجراهایی دارد. یادم می آید یک سال ویرم گرفت بود سوهان عسلی درست کنم. شیره و عسل داغ را با کنجد مخلوط کردم، کف یک سینی بزرگ روی پهن کردم و سینی را روی یخ نیم بند حوض گذاشتم تا با سرمای یخ ها سوهان خودش را بگیرد. فردا صبحش دیگر نتوانستم سینی را از یخ ها جدا کنم. هر قدر هم با یخ شکن دور سینی را کندم فایده نداشت. عاقبت سوهان را با کاردک از سینی جدا کردم و سینی تا دو هفته بعد که یخ ها وا رفتند همان جا ماند. بعد هم که یخ ها آب شدند ته حوض فرو رفت و چند روز مانده به عید که آب حوض را می کشیدیم با یک خروار لای و لجن بیرون کشیدیمش.

بچه که بودیم چون به قول مادرم هر کداممان نصف گنجشک وزن داشتیم این جور وقت ها روی حوض یخ بسته می رفتیم و با کفش اسکی یا کفش های معمولی سر می خوردیم. البته همیشه یخ آن قدر ضخیم نبود که بشود این کار را کرد مثل آن سال. آن سال، مثل هر سال بعد از مرگ مادربزرگم، مادرم برای سالگردش آش می پخت و طبق معمول وظیفه ی من این بود که نگذارم برادرم که برخلاف همیشه موقع پخت و پزهای بزرگ مثل حلوا پزان یا سمنو پزان سر دماغ و فعال می شد لای دست و بالش بپلکد و یک وقت دیگ آش را کله پا کند یا خودش را بسوزاند. کار زیادی از دستم برنمی آمد چون انگار بوی غذا مستش می کرد. حسابی شلنگ تخته می انداخت. فقط نباید می گذاشتم به آشپزخانه نزدیک شود که مادرم وسطش یک دیگ هیاتی پر از نخود و لوبیا و عدس بار گذاشته بود، یک ماهیتابه ی بزرگ برای سرخ کردن سیر و پیاز و نعناع هم سر گاز بود. شب قبل برف سنگینی آمده بود و با برف هایی که از حیاط و پشت بام پارو کردیم و در کوچه ریختیم کوچه را تا کمر دیوار برف برداشته بود؛ پس رفتن به کوچه منتفی بود تنها چاره بردن برادرم به حیاط بود که آن جا در باغچه با خاک ها و جک و جانورها سرگرم شد. خودم هم روی تابی که در دالان بسته بودیم نشستم، ژاکتم را دور خودم پیچیدم و شروع کردم به تاب دادن خودم. آن سال برخلاف همیشه و با وجود برفی که باریده بود هوا چندان سرد نشد که یخ حوض خیلی ضخیم شود، فقط خودش گرفته بود و حتا حباب هایی که گاهی زیر آب جا به جا می شدند زیر یخ ها پیدا بودند. پس حق نداشتیم طرف حوض برویم. من هم برای این که مراقب باشم برادرم یک وقت بی هوا سراغ حوض نرود تقریبا به حوض خیره شدم و اخم کردم. معمولا کلمات در برادرم تاثیر عکس داشتند و برای فهماندن چیزی به او بهتر بود ادای کلمات را در آورد و این کار من به او می فهماند از یک چیزی درباره ی حوض ناراحت هستم و نباید بیش تر ناراحتم کند. به علاوه مدتی بعد صدای مادرم بلند شد که گفت:

ـ مواظب باش داداشت نره سر حوض.

با صدایی که شک داشتم مادرم شنیده باشد چشمی گفتم که دیدم از آشپزخانه بیرون آمد و همچنان که برایم چشم غره ای رفت حرفش را تکرار کرد و من هم با چشم غره ای مشابه به علاوه ی یک غرش واقعی چشم گفتنم را تکرار کردم. مادرم کفرش در آمد و مطمئنا خیالش هم راحت نشد، با این حال به آشپزخانه برگشت و سبزهایی را که همه جا روی کابینت ها، روی سینی سینک و داخل سینک ظرفشویی کوت شده بودند شست. نمی دانم چه قدر گذشت اما وقتی پدرم از در خانه وارد شد و سر راهش برای رفتن به حیاط تاب را عقب کشید و آن قدر هل داد که در فاصله ی جلو رفتنش بتواند از کنارش رد شود به خودم آمدم و فهمیدم همان طور به حوض خیره مانده بودم و برای مدتی اصلا تاب نخورده بودم. پدرم در حیاط برگشت و لبخندی به من زد. من هم خندیدم و گفتم:

ـ دفعه ی دیگه نمی ذارم رد شی.

برادرم که با ترکه ی اناری داشت مثل یک مرغ خاک های باغچه را زیر و می کرد و احتمالا پیازهای کوکب ها را اگر هم درنیاورده بود جا به جا کرده بود با شنیدن صدای حرف زدن من متوجه حضور پدرم شد. نه مثل باقی پسر بچه های پر شر و شور اما با ذوق بلند شد و با چند قدم خودش را به پدرم رساند و بغلش کرد و همزمان در سکوتی که گاهی حس می کردم موذیانه است جیبش هایش را گشت. پدرم دو دستش را با جعبه ابزار و کاربراتی که از ماشینش پیاده کرده بود بالا گرفت و گذاشت برادرم با خیال راحت تفحصش را بکند و نتیجه اش را که یک دو آب نبات هفت رنگ بزرگ بود به دست بیاورد، وقتی هم برادرم دستش را با آب نبات ها از جیبش در آورد پدرم خندید و چون نمی توانست بغلش کند خم شد و موهایش را بوسید. با دور شدن پدرم برادرم با یک آب نبات در هر دستش به من خیره شد و همان طور مبهوت انگار واقعا نمی داند چه باید بکند نگاهم کرد. بهش اخم کرد و با اشاره ی چشم خواستم که پیشم بیاید اما همان طور سر جایش ایستاد تا این که پدرم که حالا به انباری رسیده بود یادش آمد با صدای بلند به برادرم بگوید:

ـ به آبجی هم آب نبات بده.

البته مطمئن بودم اطاعتش بیش تر نتیجه ی اخم و اشاره ی من بود تا دستور پدرم با این حال طرفم آمد، یکی از آب نبات ها را به من داد و ناراضی دور شد. مادرم که با شنیدن صدای پدرم به ایوان آمده سلام و خسته نباشیدی به او گفته بود داشت برمی گشت که با دیدن آب نبات در دست های خاکی برادرم سر من داد کشید:

ـ دست خاکیش رو نکنه تو دهنش. پاشو دستاشو بشور.

که من هم بلند شدم برادرم را دم پاشیر حوض بردم و دست هایش را شستم. مطمئن نیستم اتفاقی بعد افتاد نتیجه ی جاذبه ای بود که همین رفتن کنار حوض در برادرم ایجاد کرد یا حرفی که خیلی قبل ترش مادرم درباره ی نرفتن دم حوض زده بود. برگشتم و روی تاب نشستم. برادرم همان جا روی پله ی سنگی کنار پاشیر که مطمئنا سرد بود نشست. نمی دانم چه طور تحمل می کرد اما با لبخند و نگاهی که ذوقی که چشیدن مزه ی آب نبات در آن ها پیدا بود آن جا نشسته بود. از دیدن لبخندش و ذوقش حظ کردم. آب نبات چند رنگ مزه ی چند میوه را می داد و برادرم برای این که طعم های مختلفش را بفهمد هر رنگش را جداگانه لیس می زد. از دیدن این کار و دقتش در انجام آن لذت می بردم. با خودم فکر کردم یعنی الان دارد در ذهنش اسم میوه ها و رنگ ها را می گوید اما تعجب می کردم که چرا آن ها را به زبان نمی آورد؟ بعد از مدتی نگاه کردن به او چنان مهوش شدم که حس کردم به صفحه ی تلویزیون نگاه می کنم. چیزی مثل مه، مثل یک صفحه بزرگ شفاف بین من و او قرار گرفته بود اما از پس این صفحه باز می توانستم ببینم که از پله ی پاشیر بلند شد و رفت روی لبه ی حوض ایستاد. در حالی که هنوز آب نباتش را لیس می زد با احتیاط پای راستش را روی یخ کناره ی حوض که محکم تر به نظر می رسید گذاشت و وقتی خیالش از بابت محکم بودن یخ راحت شد یک راست رفت رویش. درست همین موقع من که انگار یکی توی گوشم زده بود به خودم آمدم و جیغ زدم و دویدم طرفش. همین کارم باعث شد هول کند و برای دور ماندن از دسترس من عقب عقب برود. رفتن همان و بلند شدن صدای تراک تراک یخ ها همان. مادرم با صدای جیغ من به ایوان آمده بود ولی درست به صحنه ای رسید که یخ حوض مثل گل نیلوفر یک باره باز شد و برادرم را بلعید. این بار مادرم جیغ کشید و این بار پدرم از انباری بیرون دوید، یک نگاه به مادرم که از پله ها پایین می دوید و یک نگاه به من که مثل گنجشک خیس می لرزیدم انداخت و تازه با شنیدن صدای آب متلاطم حوض بود که انگار متوجه شد چیزی کم است. من یخ بسته بودم. کاملا از کار افتاده بودم. از یک طرف ترس مردن برادرم و از طرف دیگر کتک خوردن خودم، نمی دانم کدامشان بیش تر اما ترس فلجم کرده بود. زمان کش می آمد و در امتدادش مادرم هنوز می دوید و جیغ می کشید. نفرین و التماسش در هم گم شده بود که البته من هیچ کدام را درست نمی شنیدم. درست در لحظه ای که مادرم می خواست خودش را در آب بیندازد پدرم او را از پشت سر گرفت و وسط حیات انداخت. مادرم هنوز اشک می ریخت و جیغ می کشید اما از این حرکت پدرم و از این که پسرش زیر آب حتا دست و پا نمی زند مبهوت مانده بود. بالا تنه ی برادرم در همان لحظه ی اول زیر قسمت بسته ی یخ ها رفته و از دسترس خارج شده بود. پدرم می خواست یخ بالای سر او را بشکند و بیرون بکشدش اما شاید از ترس این که یخ شکسته به سر و گردن او آسیب بزند منصرف شد. حوض را دور زد و به سمتی رفت که یخ شکسته و برادرم در آن فرو رفته بود. فاصله ی قسمت شکسته تا لبه ی حوض زیاد بود و پدرم مجبور شد خم شود تا دستش به آن قسمت برسد و برای کنترل خودش دست دیگرش را بر باریکه ی یخ باقی مانده کنار حوض ستون کرد که آن هم شکست و پدرم که نزدیک بود خودش هم در آب فرو برود دستش را به پاشور بند کرد و بیش تر خم شد و برادرم را از یک پا گرفت و به سمت خودش کشید. فکر کنم با این کارش بیش تر آبی که برادرم خورده بود از ریه هایش بیرون آمد چون وقتی پدرم بیرون آب بغلش کرده بود با این که بد جور صرفه می کرد اما آب زیادی از گلویش خارج نشد. اول از شدت سرما سرخ شد بعد هم از شدت سرفه کبود و کمی بعد یک دفعه رنگش سفید سفید شد. مادرم که کم کم به خود آمده بود بلند شد، به آن سوی حیاط دوید و سعی کرد برادرم را در آغوش بگیرد اما او مثل ماهی از آب بیرون مانده دست و پا زد و انگار می خواست خودش را دوباره در آب بیندازد. بالاخره پدرم بازوهایش را محکم میان بازوان خود گرفت و مانع تقلایش شد و مادرم هم پاهایش را گرفت. من که خیالم راحت شده بود حتا اگر قرار است کتک بخورم دست کم برادرم زنده می ماند جان گرفتم و نزدیک تر رفتم. برادرم تازه کمی نفس گرفته بود و در حالی که از شدت سرفه سینه اش به خس خس افتاده بود زور زد که بلند شود و مدام می گفت:

ـ ما... ما... ما...

مادرم فکر کرد برادرم می خواهد او را صدا بزند، و چون برادرم به ندرت این کار را می کرد، ذوق زده و گریه کنان رو به او خم شد و گفت:

ـ جانم! من این جام مامان!

اما برادر کوچولوی عزیزم با همان هیکل نحیفی که داشت به زور بازویش را از میان دست های پدرم رها کرد، مادرم را پس زد و گردنش را کج کرد تا بهتر من را ببیند، آن وقت پیش چشم های حیرت زده ی مادر و پدرم بریده برده گفت:

ـ ما... ماهیییی ها زنده ان.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392  توسط آرشه  | 

بسته

ذوق کور من دری که سال هاست

با تمام عشق ها و اشتیاق ها

امیدها

بسته مانده است

سلب کرده اعتماد سابق مرا

از تمام قفل های وا ـ شده

از کلیدها

 

شرح و تفصیل شخصی:

۱. با استناد به این ابیات:

هر کسی را بهر کاری ساختند

میل آن را در دلش انداختند

دست و پا بی میل جنبان کی شود

خار و خس بی آب و بادی کی رود (مثنوی معنوی ـ دفتر سوم)

۲. ظاهرا من را فقط برای مایه ی عبرت دیگران شدن ساخته اند؛

۳. پس ای بندگان خدا عبرت بگیرید، اگر در ذوقتان تخته شده دست کم در وبلاگتان را هم تخته کنید تا عاقبت الامر طوری نشود که خودتان هم رغبت نکنید به آن سر بزنید.

پ. ن: شعر فوق را هر طور دیگری که خواستید می توانید شرح و تفصیل کنید زیرا شاعر اذعان می دارد که مدت ها پیش از فرط بی ذوقی مرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391  توسط آرشه  | 

دل: گیر

دلگیرم؛ عجیب و بی امان دلگیرم

چون ابر کنار آسمان دلگیرم

یک دل مانده برای من باقی که

بیش از همه از دست همان دلگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391  توسط آرشه  | 

بگو

یکی می گوید تو نیستی، یکی می گوید نمی شنوی

یکی می گوید برایت مهم نیست، یکی می گوید صلاح نمی دانی

اما من می گویم نه! اصلا این حرف ها نیست

منم که هنوز چنان که شاید نخوانده امت یا چنان که باید درمانده نیستم؛

یکی باید به آن ها بگوید:

« کیست که درمانده ای را، چون او را بخواند، اجابت می کند و گرفتاری اش را

بر طرف می گرداند. »

یکی باید بگوید.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391  توسط آرشه  | 

لاک (داستان کوتاه)

قبل از رسیدن به دیواره تا مچ در ماسه ها فرو می رفت. خودش را از چاله های زیر پاهایش بیرون می کشید و توی چاله های دیگر می افتاد. ماسه های خیس و خشک با هم فرق نداشتند، چند لحظه پیش در ماسه های خیس قدم می زد و همین قدر فرو می رفت. تازه آن جا آب مانع دیگری بود. موج تا نزدیک زانوها می آمد و موقع برگشتن به سمت دریا می کشاندش. انگار می گفت حالا که برای رفتن آمده ای بیا برویم، همین جا خوب است دیگر، تشریفات نمی خواهد که. نه! انگار خودش این ها را می گفت اما نمی شد. چند صد متر آن سوتر، در آب های کم عمق، ماهیگیرها سرگرم کار بودند. نمی توانست دقیقا بگوید چند نفرند. گاهی یکی پشت دیگری پنهان می شد و گاهی یک نفر می شد سه نفر. برای همین عین پنج باری که شمردشان هر بار یک تعداد بودند؛ یک بار هجده نفر، یک بار بیست نفر، حتا یک بار بیست و پنج نفر. نفهمید آن پنج نفر یک دفعه از کجا سر درآورده بودند. ندید که از سمت ساحل کسی بیاید پس به سرش زد که حتما جایی لا به لای موج ها پنهان شده بودند اما موج ها آن قدر بلند نبودند که کسی را از نظر ناپدید کنند. شاید زیر آب رفته بودند تا تور ا از جایی یا چیزی رها کنند یا چیزی را از تور رها کنند. همه ی این احتمالات را در نظر گرفت و دست آخر حس کرد همان قدر که در ماسه ها فرو می رود در این فکرهای مزخرف هم گیر افتاده است. اصلا به او چه؟ حالا یک عده ماهیگیر دارند یک عده ماهی را نفله می کنند. برای او چه فرقی داشت که چند تا ماهیگیر چند تا ماهی را؟ مثل این بود که برود سر تورها و بخواهد تعداد ماهی های گیر افتاده را بشمارد. اگر کم بودند یک حرفی اما اگر می زد و صید امروزشان به قول خودشان برکت داشت ماهی بود که توی تور وول می زد و مگر می شود آن همه ماهی در حال بالا و پایی پریدن را شمرد. هر لحظه یک جایی هستند. پیچ و تاب می خورند و روی همدیگر می پرند. هر آن یک گوشه را امتحان می کنند که شاید چند قطره آب آن جا باشد که به آب بزرگ تری وصل باشد اما آخر سر همان چند قطره آب باقی مانده روی فلس هایشان هم خشک می شود، زیر نور خورشید که خودش را تازه از خط سفید افق بالا کشیده بود و سنگین و حوصله دار بالاتر می آمد. انگار می گفت: بله، بله! متوجه شما هستم، حالا سراغ شما هم می آیم، صبر کنید. حوصله اش از دست ماسه های سمج سر رفته بود برای همین دیگر به جای این که قدم بردارد زیر ماسه ها لگد می زد و آن ها را به اطراف می پاشید. بروند به جهنم. اصلا چه طور می خواهند جلوی او را بگیرند؟ ماسه ها وحشت زده از پیش پاهایش خیز برمی داشتند و نیم متر جلوتر روی هم می ریختند و یک لحظه ای را که تا لگد بعدی مانده بود با اضطراب پشت سر می گذاشتند. خدا می داند این کار چه قدر لذت بخش بود. درست مثل این بود که کسی را که روی زمین افتاده با لگد بزنی، وقتی که واقعا دلت بخواهد یکی را بزنی، خدا می داند که زدنش چه کیفی دارد و کسی که این کار را امتحان کرده. بیست سی قدم را همین طور جلو رفت. نه این که فقط دلش خنک شده بود که حالا هم که راحت تر راه می رفت انگار خوش حال تر بود. انگار هاله در اتاق هتل روی تخت خوابیده بود و او برای پیاده روی صبحگاهی بیرون زده بود و می توانست چند تا صدف هم جمع کند. بعد هم برود سراغ ماهیگیرها و چند تا ماهی تر و تازه همان جا سر تور ازشان بخرد و اگر خیلی حوصله کرد بشماردشان که چند نفر هستند. سبک تر بود و همه چیز در اطرافش سبک تر می شد. پاهایش مسافت بیش تری پیش می رفتند و نگاهش مثل مرغ دریایی سبکی با باد این سو آن سو می رفت که آن موجود کوچک خاکستری را دید. طبق عادت اولین چیزی که به ذهنش رسید مربوط به عدد بود: شاید پنج سانتی متر هم نباشد. روی چهار پای جلویی که تکلیف دو تایشان روشن نبود که پا هستند یا دست راه می رفت و با دو پای عقبی لاک صدفی را که دو برابر خودش بود دنبالش می کشید. دو چشم کبودش روی پایه هایشان از بالای سرش تاب خورده و به سمت لاک برگشته بودند. حسابی مراقب لاک بود. حتا می شد حس کرد که می گوید: نیفتی، عزیزم! نیفتی، من مراقبت هستم، نمی افتی. لاک هرمی شکل کرم رنگ بود با رگه های نارنجی و قهوه ای که تا قله ی هرم دور لاک حلقه زده بودند. معلوم نبود لاک برایش سنگین است یا نه، هیچ طور نمی شد گفت چون با لاک دو برابر خودش چنان سریع ساحل را زیر پا می گذاشت که نمی شد گفت زیر بار سنگینی جان می کند. مثل روزی که خودش با دو چمدان بیست کیلویی در سالن فرودگاه به سمت دروازه ی تحویل بار دویده بود و به همان سرعت برگشته بود تا آخرین فرصت خداحافظی با هاله را از دست ندهد. خرچنگ خاکستری کوچک با دو چشم کبود تاب خورده و لاک هرمی شکلی که با پاهای عقبی دنبال خودش می کشاند با تمام جهان مسابقه گذاشته بود. انگار درد بی خانمانی خیلی به ش زور آورده بود یا یکی لنگ خانه ای بود که او داشت برایش می برد. همیشه همین طور است. همیشه باید برای یک کسی جان کند، برای خودت یا یک نفر دیگر. خوب! دیر شده؛ مسافرها سوار می شوند، باید عجله کرد. برای کی باید عجله کرد؟ موجود بدبخت! برای چی باید دوید؟ بالای سر خرچنگ که رسید ایستاد و روی پاهایش چمباتمه زد. خرچنگ جاخورد. ایستاد و چهار پا یا دو دست و دو پای جلویی را محکم توی ماسه ها فرو برد. چشم هایش نیم چرخی زدند و رو به بالا، جایی که سایه ی او راه رسیدن نور را کور کرده بود خشک شدند. جای لاک را روی دو پاهای عقبش عوض کرد و طوری نگهش داشت که انگار نسبت به موقعیت قبلی اش ثابت تر بود اما با همه ی این تمهیدات کاری از پیش نبرد وقتی او دست دراز کرد و نوک خانه ی هرمی او را گرفت و بلند کرد. در لحظه ی اول خرچنگ سعی کرد مقاومت کند. کمی هم به لاک آویزان ماند. شاید فکر کرد زورش می رسد که لاک را سر جایش برگرداند. خوب البته جاذبه هم به اندازه ی کافی قوی بود، کمکش می کرد. اما احتمالا وقتی احتمالاتش نادرست از آب درآمدند و جاذبه از آن چه انتظار داشت از او دورتر شد به همه ی دانسته هایش شک کرد. نمی دانست برای جاذبه باید به سنگینی یک هواپیما با همه ی مسافرها و خدمه و بارهایش باشی تا پایین بکشدت. می خواست دوباره مطمئن شود همه چیز سر جایش است و عادی و برای این کار راهی جز تجربه باقی نمی ماند. چنگ هایش را باز کرد و اگر چه لاک، خانه ی امیدش از او دورتر شد اما جاذبه دوباره ثابت شد. دو سه باری روی ماسه ها دست و پا زد تا به وضع طبیعی برگشت. حالا تازه وقت کرده بود تعجب کند. خوب چه اتفاقی افتاد؟ نکند یک مرغ ماهی خوار خواسته بود او را بخورد؟ اما او، به این کوچکی به درد کدام مرغ ماهی خوار می خورد؟ همین حالا یک چیزی توی چنگ هایش بود، کجا رفت؟ اصلا چی بود؟ خوب! چه می دانست. بی خیال! هر چه بود یکی لنگه اش را دوباره پیدا می کرد. شاید چند لحظه ای که مبهوت و سرگردان روی ماسه ها ایستاده بود و با چشم های پایه دارش زمین و هوا را چنگ می زد به همین ها فکر می کرد. شاید عاقبت هم به نتیجه ای نرسیده و حوصله اش از فکر کردن سر رفته بود که رفت. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود. او هم که لاک را توی دستش می چرخاند و زیر و رویش را نگاه می کرد بلند شد و لاک را توی جیبش گذاشت و با همان دست در جیب مانده رو به جایی سی چهل متر جلوتر که دیواره ی سنگی آغاز می شد راه افتاد. جهان دوباره سنگین شده بود. حالا بار یک لاک هرمی کرم رنگ با رگه های نارنجی و قهوه ای هم در جیب هایش سنگینی می کرد. خرچنگ بی چاره! چه طور این بار را دنبال خودش می کشید؟ ماسه ها چند گرم بار اضافه را حس کرده بودند و سرخوشانه انتقام می گرفتند: یک قدم به جلو، پا تا مچ توی ماسه ها، باید بکشدش بیرون، حالا پای بعدی، حالا تشریف داری، مگر بگذارم بروی. چه لذت بخش بود! چه غم انگیز بود! وقتی به دیواره رسید به خیال افتاد که دیگر فلاکت تمام شده، حالا حتما می توانست خودش را به سادگی از سنگ ها بالا بکشد و روی لبه راه برود. دیواره عبوس و نگران رو به دریا نشسته بود. جراتش را نداری. خیال کرده بود. حالا می دید جراتش را دارد یا نه. فکر کرده بود کی هست، یک دیواره ی سنگی بدبخت! فکر می کرد چون جلوی موج ها را می گیرد می تواند جلوی همه ی عالم را بگیرد، جلوی موج ها را هم نمی توانست بگیرد. نمی دید چه طور ازش بالا می آمدند و به ساحل سرک می کشیدند؟ هیچ کاری نمی توانست بکند. حالا می دید چه طور ازش بالا می رفت. با اطمینان پا بر اولین سنگ گذاشت اما وقتی یک باره زیر پایش خالی شد خیال دیگری به سرش افتاد؛ اصلا فکر نکرد شاید سنگی از زیر پایش در رفته باشد، هنوز با ماسه ها درگیر بود. حس کرد ماسه ها دارند پایین می کشندش، چاله ای زیر سنگ ها دهان باز کرده است و او را پایین می کشد. پایین را نگاه کرد اما خبری از چاله ای نبود. سنگ ها زیر خزه های پر پشت قهوه ای جای پاهای خودشان را گم کرده بودند، دیگر سنگ نبودند با لایه ای از خزه رویشان، پشته ای خزه بودند بودند با تکه سنگ فراموش شده ای زیرشان، که یادش رفته بود سنگ باید محکم باشد و زیر پاها را محکم کند، که سنگ بودنش یادش رفته بود. جا پایش را لای خزه ها محکم کرد و خیز برداشت اما بی فایده بود. دوباره که زیر پایش خالی شد چنگ بند کرد به سنگ بالایی و خودش را بالا کشید. سنگ ها پله هایی بودند که باید او را به جایی که می خواست می بردند اما نمی بردند. دریا پشت سنگ ها مویه می کرد و خودش را به دیواره می کوبید: داری می آیی، بیا، داری می رسی، منتظرم، زود باش. داشت می رسید یک خیز دیگر و آهان! این جاست. همان چیزی که می خواست. همان طور که می خواست. دریا پشت دیواره ای که او را به ساحل پس نمی داد که اگر می خواست هم نمی توانست. هر قدر خزه سنگ ها نمی خواستند او به آن طرف برسد همان قدر نمی توانستند بگذارند او به ساحل برگردد. درست شد. همین بود. روی لبه راست ایستاد و به سمت چپ چرخید. سمتی که دیواره تا کیلومترها ادامه داشت. باد از همان سمت می وزید و مرغ های دریایی دور را مثل کاغذباد در آسمان پیش و پس می کرد. اگر آسمان لحاف چهار تکه ای بود خورشید درست روی درز تکه ی اول و دوم بود. مثل یک سکه ی نو تمیز می درخشید. دریا از اشعه هایش بالا می رفت و دوباره پایین می چکید؛ دریا از خورشید می چکید. آسمان صاف بود، آبی بود، آبی سلطنتی، رنگ مورد علاقه ی هاله، که با خاکستری یا مشکی اگر تلفیق شود چه محشری می شود، بدون حتا یک تکه ابر. و هیچ چیز جز خورشید آن بالاها نبود، برای مردن روز قشنگی بود و برای رد شدن یک هواپیما از جلوی خورشید و یک لحظه افتادن سایه اش روی آدمی که از همه ی هواپیماها دلخور بود. دوباره دستش را در جیبش فرو برد و لاک را لمس کرد و در امتداد دیواره رو به باد و مرغ های دریایی راه افتاد. وقتی رسید، نمی دانست به کجا اما وقتی مطمئن شد که رسیده است نمی دانست چه قدر از جایی که بود دور شده است. نشمرده بود چند قدم آمده اما شمرده بود که هشت بار روی دیواره لیز خورده است؛ پنج بار به سمت ساحل و سه بار به سمت دریا و چرا عین سه بار خودش را نگه داشته بود؟ این را هم نمی دانست. یکی از همان سه بار می توانست همان فرصتی باشد که او می خواست اما فرصت خداحافظی را از دست داد. بگویم خداحافظ؟ باید می گفت خداحافظ. برای آخرین بار باید می گفت نه این که می پرسید. خداحافظ خیلی مهم تر از به امید دیدار بود اما گفت بگویم خداحافظ و شنید که خوب! دیر می شود، دیر شده، برمی گردم. برنمی گشت. اگر می توانست خودش را غرق کند می توانست هم نگذارد دریا برش گرداند. ایستاد و رو به دریا برگشت. دستش را با لاک از جیبش درآورد، سریع نگاهش کرد و سریع تر پرتش کرد. حتا معلوم نشد کجا افتاد. موجی پرید بالا و بلعیدش، مثل سگی گرسنه. خیالش راحت شد. موج ها کاری خلاف طبیعت نمی کردند؛ باید می بلعیدند پس می بلعیدند. روی سنگ ها نشست و دست ها را دو طرفش گذاشت. موج ها تا زیر ران هایش بالا می آمدند، حالا که باد شدیدتر هم شده بود بعضی موج ها رو به ساحل شیرجه می زدند و از سر و کولش بالا می رفتند. دست هایش را آرام از دو طرف سر داد و روی آن ها پایین رفت، مثل باری که روی غلتک های زیرش حرکت می کند. بگو خداحافظ. چه معنی داشت؟ چرا همیشه آخرین حرف باید خداحافظ می بود؟ خوب! یک چیز دیگر می گفت یعنی همان خداحافظ، چرا فقط همان کلمه؟ انگار اگر آن را نمی گفت برنمی گشت. نه! برنمی گشت. به انتهای پایین دیواره رسیده بود. سنگ ها تمام شده بودند. حتا خزه ای برای لیز خوردن نبود. اما نمی شد. سنگ چین با آن عرض و طول روی چه بند بود؟ ماسه ها کجا بودند؟ ماسه های بازیگوش! ماسه های سمج! ماسه های انتقام جو! ساحل حتا سنگی اش، حتا ساختگی اش باید روی چیزی بند باشد. آدم باید به چیزی بند باشد. او بند هاله بود. بعد هاله زیر پاهایش خالی شد. زیر پاهایش فقط آب بود، دریا. پاهایش را تکان داد شاید به جایی بندشان کند اما چیزی نبود. چرا این کار را کرد؟ مگر تصمیمش را نگرفته بود؟ می خواست چیزی را تغییر دهد؟ چرا رفت؟ و ناگهان رفت، فرو رفت. موج ها دورش پیچیدند و پایین کشیدنش. حالا رویش به دیواره ی سنگی برگشته بود. انتهای دیواره که روی هیچ بود درست پیش چشم هایش بود، زیرش تاریک و احتمالا خالی. به سمت دیواره شنا کرد. باید می فهمید. باید می فهمید روی چه بند است. نمی شود چیزی روی چیزی بند نباشد. ستون هایی که به چشم نمی آمدند همیشه همه جا بودند، شاید هواپیماها با این ستون ها برخورد می کردند. چرا توی آسمان باید ستون باشد؟ اصلا اگر چیزی روی چیزی بند نباشد چه می شود؟ اصلا چرا باید چیزی باشد که بایست روی چیز دیگری بند باشد؟ نبود. دیگر جلوی دیواره نبود. موجی از چند وجبی دیواره کشیده و با خود برده بودش. در موج ها پیچیده می شد و همه ی چیزی که می فهمید حرکتی خاکستری و شور بود. گاهی با موجی بالا می رفت اما نه آن قدر بالا که به سطح آب برسد. درست جایی نزدیک سطح آب، جایی که رگه هایی طلایی بر پرده ای به رنگ آبی سطنتی پشت خاکستری ها موج برمی داشتند، موج دوباره پایین می کشیدش و هر بار پایین تر از جای قبلی. دیواره با تاریکی های زیرش دیگر پیدا نبود، آبی ها و طلایی ها هم پیدا نبودند. دهان و گلویش از شوری پر شده بود. کم کم خاکستری ها سیاه شدند و مزه ی شوری عوض شد: به مبارکی! شیرین کام باشی. بیخود دلت شور می زند. من چشمم شور است این را از اشک هایم فهمیدم. تو اشک هایت را می خوری؟ خوب چه عیب دارد؟ شاید برای بالا رفتن فشار خون خوب باشد. آدم له می شود. آدم توی دریا قبل از این که غرق بشود له می شود. آدم باید له شود تا به سرش بزند که غرق شود. فشار چیزی به سمت جلو و بالا هلش می داد. مثل کاغذباد در آب افتاده ای با موج ها پس و پیش می شد تا این که به سطح رسید. سطح محکمی نبود اما قطعا سطح جایی بود که آب مدام روی آن می غلتاندش، زیرش را خالی می کرد و عقب می کشیدش و وقتی دوباره رو به جلو هلش می داد در چیزی نرم فرو می رفت. دور و بر جایی که حدس می زد پوست صورتش باشد چیزهایی تکان می خوردند؛ نرم تر از ماسه هایی که زیر تنه اش با امواج از زیر تنه اش در می رفتند. چشم هایش را باز کرد. چیزهای خاکستری رنگی، درشت تر از ماسه ها دور صورتش جمع شده بودند و از پوستش بالا می رفتند؛ ماسه ی زنده! صورتش را از لای ماسه ها، زنده و مرده شان بیرون کشید و چند بار پلک زد تا آب های شور از چشمش بیرون بریزند. موج ها هنوز تا شانه هایش بالا می آمدند و از کنار صورتش می گذشتند. با موج بعدی غلتی زد و به پشت خوابید. آسمان هنوز صاف بود، آبی، آبی مثل همیشه، خورشید به نیمه های ربع دوم آسمان رسیده بود و دیگر نم پس نمی داد. هواپیمایی که رو به شمال شرق می رفت از مقابلش گذشت و سایه اش دو دهم ثانیه روی زمین افتاد. سرش را روی شانه ی چپ گرداند و به دورترها نگاه کرد. دیواره ی سنگی درست مثل یک دیواره ی سنگی که باید فقط دیواره ی سنگی باشد و نه عبوس باشد و نه نگران چند صد متر آن طرف تر سر جایش ایستاده بود. در ساحل روی شانه ی راستش هم ماهیگیرها مشغول جمع کردن تور بزرگ شان بودند. همه در دو ردیف، یک ردیف سمت ساحل و یک ردیف تا زیر شانه ها در آب، دو طرف تور را گرفته بودند و رو به ساحل جمع می کردند. حالا اگر فرز بود می توانست درست بشماردشان بدون این کم یا زیاد بیاورد. از آن جا می توانست درخشش فلس های ماهی ها را ببیند، اولین ماهی هایی که با تور از دریا بیرون آمده بودند و بالا و پایین می پریدند و سوار بر ماهی های دیگر خودشان را به سمت دریا می کشاندند و می دید مردی بالای بولدزری که یک سر تور به آن بسته شده نشسته است و دنده عوض می کند و همان مرد یک لحظه دست از سر دنده برداشت و بالای پیشانیش گذاشت تا در درخشش آفتاب چیزی را ببیند، دقیق شد، صبر کرد، یعنی دید؟ معلوم نبود و حتما ندید که دوباره به کار تور پرداخت. حتما نتوانست ببیند مردی به پشت در ساحل خوابیده است و رو به آن سمت برگردانده و خرچنگ خاکستری کوچکی را می بیند که از یک وجبی صورتش می گذرد و لاکی را که برایش مهم نبود هرمی شکل است یا دایره یا لوزی، کرم رنگ است یا توسی با خط های نارنجی و قهوه ای، قرمز و خاکستری یا سیاه ساده، معلوم نبود با پاها یا دست ها پی خود می کشاند و این بار حتا می شد شنید که می گوید: نمی افتی، عزیزم! من مراقبت هستم، نمی گذارم بیفتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391  توسط آرشه  | 

اطلاعیه ی مهم

با سلام به دوستان گرامی

 

از اون جا که مدت زیادی سری به این حوض مخروبه ی بی ماهی و بی آب نزده بودم لازم دید حضور پر شکوه و با افتخار دوباره ی خودم رو به اطلاع دوستان برسونم و در ادامه چند تا چیز رو که فکر می کنم مهمه عرض کنم. اگه خاطر منورتون باشه من پیش ترها یعنی پیش از انهدام و بازسازی این وبلاک که به لطف یکی از دوستان امکان پذیر شد شعرهای خودم و دیگران و نظرات گوهربارم رو در قالب مقاله های تقریبا طنز روی این وبلاگ قرار می دادم در این راستا به اطلاع می رسونم از هم اکنون ضمن این که مطالبی از این دست رو ممکنه باز هم در این وبلاگ ببینید و اگر حوصله تون رسید و لطفتون شامل شد بخوونید تصمیم گرفتم گاهی داستان هایی رو هم که می نویسم به این مجموعه اضافه کنم و به بوته ی نقد دوستانی بگذارم که به این وبلاگ مراجعه می کنند، البته اگر بعد از مدت ها کسادی دوباره کسی به این جا مراجعه کند، برای همین می خوام قبل از اقدام به این کار چند تا چیز رو بگم یا در واقع چند تا درخواست ازتون بکنم که به ترتیب زیر می باشد (است):

۱ ـ از آن جا که ماهی های این حوض بسیار دل نازک هستند و نیاز به توجه دارند و در غیر این صورت دوباره نفله می شوند و این حوض خشک و خالی می ماند؛ لطفا داستان ها رو بخوونید.

۲ ـ از آن جا که این وبلاک برای مدت مدیدی، حدود چهار سال، بدون احتساب خرده فرمایشات پست های قبلی متروکه محسوب می شد و به ندرت پای بنی بشری به آن باز می شد لطفا خودتان از طرف من با احترامات فائقه از دوستان و آشنایان وبلاگیتان دعوت کنید به این جا سری بزنند، بد نمی بینند.

۳ ـ از آن جا که ضریب هوشی و حافظه ی این جانب در حد هشت پا است لطفا از جملات بسیط مثل خوب است و لذت بردم و ادامه بده در نقد نوشته های من استفاده نکنید، لطفا بیش تر توضیح بدهید تا من چیزفهم بشم.

۴ ـ از آن جا که به عدد چهار علاقه دارم این نکته رو فقط برای این اضافه کردم که از عدد چهار استفاده و در ضمنش اعلام کنم اولین داستان از بنده در پست بعدی که بلافاصله پس از این پست ارسال خواهد شد رونمایی می شود.

 

با تشکر

بنیاد حفظ و نشر آثار و ارزش های این جانب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391  توسط آرشه  | 

دشمنِ دوست

به چشم تو یک آدم دیگر شده ام

انگار که در خلا شناور شده ام

با من سر جنگ هم نداری دیگر

از دشمن هم پیش تو کمتر شده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390  توسط آرشه  | 

خروج

(وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُم مَّا

يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَن تَذَكَّرَ وَجَاءكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِن نَّصِيرٍ) ۳۵:۳۷

Last thing I remember

I was running for the door

I had to find the passage back to the place I was before

،،Relax,, said the night man

،،We are programmed to receive

You can check out any time you like

But you can never leave,,

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390  توسط آرشه  | 

مطالب قدیمی‌تر