تبليغاتX
www.houzefiroozeh.blogfa.com حوض فیروزه ای

حوض فیروزه ای

فرصت گفتن دلی پر درد که به ما هم رسیده ؛ گه گاهی

 

بیش تر از یک سال پیش شهردار یکی از شهر های یکی از کشورهای شمال اروپا ـ درست یادم نیست! نروژ ، بلژیک ، هلند ، سوئد یا دانمارک ـ ـ چه سر راست ، از من آدرس بپرسید! ـ به شهروندان شهر هشدار داده بود که گورستان شهر پر شده و تا زمانی که یه فکر اساسی ـ تخریب گورها یا پیدا کردن زمین ـ براش نکنن کسی نباید بمیره و اگر بمیره باید جریمه بپردازه  ببخشید! یعنی بستگانش باید جریمه بپردازن اگرنه میت همین جوری تا معلوم نیست کی رو زمین می مونه و جایی زیر زمین براش نیست البته این ماجرا یه کمی بودار بود ـ غیر از بوی جنازه ـ چون مثل اینه که بخوان از این کار منبع درآمد ایجاد کنن ؛ به هر حال!

کمتر از یه سال پیش شهردار یکی از شهرهای آلمان ـ همون جا که 16سال پیش فریدون فرخزاد توش به خاک سپرده شد ـ اعلام کرد گورستان شهر پر شده و می خوایم تخریبش کنیم و به جای گورهای فرسوده نوسازی کنیم ، بیاین بر و بچه هاتونو جمع کنین ببرین یه طرف دیگه که مردمم گوش کردن و اومدن تا جنازه ی عزیزانشون رو تحویل بگیرن و اگر براشون عزیز نبود گذاشتن که با سنگ و خاک ها یک سان بشن چون از قدیم گفتن از خاک به خاک از خاکستر به خاکستر و از غبار به غبار. در این بین گر چه فریدون فرخزاد از دید شمار زیادی آدم ارجمند و دلچسبی نبود اما از طرف دیگه طرفدارایی هم داشت که اومدن و استخوون هاش رو گرفتن و تو یه شهر دیگه با برگزاری مراسم دوباره خاک سپاریش ـ این واژه رو با الهام! از بخش دوم فیلم ماتریکس ساختم ـ کردن.

پنج شش ماه پیش سری به وبلاگ مهدی استاد احمد زدم و دیدم همه ی بدبختی های مردن از تنگ و تاریک بودن و فشار قبر و پرسش و پاسخ شب اول قبر گرفته تا از همه مهم تر قیمت نجومی دو در نیم متر زمین رو که همون اول کار آدم رو از مردن پشیمون می کنه و به خونه دار شدن امیدوار ، ول کرده و چسبیده بود به دور بودن بهشت زهرا ـ داداش من! ما مردم با زنده هاش تو این شهر جا نمی شیم اگر هم جا بشیم با هم کنار نمیایم حالا می خوای پای مرده ها رو هم بکشی وسط؟ ـ من هم برای این که باهاش یه همدردی نمادینی کرده باشم این چهارگانه رو سرودم و ول کردم تو بخش نظراتش:

چون ساده ترین نیاز مردن گور است

تخت است خیالمان بساطش جور است

دست از سر مرگ بلکه دیگر بکشیم

هم پر شده هم گران شده هم دور است

البته منظورم از بیت آخر گورها بودن چون مرگ ارزون ترین چیزیه که تو شهر تهران نصیبت می شه ؛ می توونی بری تو خیابون و امیدوار باشی تو یکی از ده قدم بعد که بر می داری مرگ میاد پیشوازت.

23 سوم ماه گذشته تو خیابون ولیعصر ـ این رو خوب یادمه چون رسید خریدم رو دارم ـ در حال خرید بودم که یه اتفاق نه چندان ناگهانی افتاد ؛ مثل همیشه همه ی مسیرهای الکتریکی منتهی به پایانه ی بانک ـ تخصصی شد ـ شلوغ بود و کارت اعتباری جواب نمی داد این شد که برای مدتی تو فروشگاه سرگردون شدم تا بتوونم پول خریدم رو حساب کنم البته یه شانس نسبی برای بستن فلنگ بدون پرداخت پول داشتم اما چه کنم که... خلاصه در همین گیر و دار بود که دیدم یعنی از گوینده ی رادیو شنیدم شتری که در خونه ی دیگران خوابیده بود به خونه ی ما هم رسید و گور کمیاب شد و تا سه ماه دیگه از تاریخ گفته شده بهشت زهرا کیپ تا کیپ می شه و به قول یکی از مسئولین ـ دقیقا این جمله رو شنیدم ـ مرده ها روی دست مردم می مانند. اون لحظه من ، بقیه ی مشتری ها و افراد توی فروشگاه و فروشنده که مثل اسپند رو آتیش نگران پرداخت نشدن بیست و هشت هزار تومن پول ناقابلش بود خندیدیم اما...

اما حالا بعد از چند هفته خوب که فکر می کنم می بینم بیش تر از دو ساله هشدارها درباره ی پر شدن بهشت زهرا شروع شده و همه در تکاپوی اندیشیدن تدبیر هستن اما درست سه ماه موندن به بی خانمان شدن همه ی مرده های گرامی آینده هیچ اتفاقی نیفتاده که نیفتاده و این دو تا دلیل اولیه داره ؛ یکی این که ما ایرانی ها زمان زیادی رو برای تخریب گورها در نظر می گیریم و این در شامل کشته شدگان انقلاب و جنگ که جای زیادی رو تو بهشت زهرا گرفتن ، نمی شه و دوم این که با رشد ناجور جمعیت و گسترش بافت شهری حتا اگر هم بخوایم برای ساختن گورستان زمین پیدا کنیم گمون نمی کنم جایی نزدیک تر از بیابون های قم یا سمنان باشه. با این همه خواستم بگم من که قصد انتقاد و اعتراض ندارم ، کاری هم در مورد حل مشکل گورستان از دستم بر نمیاد و حتا اختیاری هم درباره ی مرگ خودم ندارم هر چند فکر می کنم بهتره تا کمتر از دو ماه و نیم دیگه تصمیماتی در این باره گرفته بشه اما پیشنهاد می کنم از این رویداد مبارک که زمان خوبی برای انجام دو تا کاره بهره ببرید :

1ـ اگه قصد مردن ندارید بیشتر به سلامتی خودتون فکر کنید و برای بهره بردن از ترافیک کم ، آب و هوای مناسب و بهای مناسب تر خونه از تهران به شهرهای دور و بر یا دورتر نقل مکان کنید.

2 ـ اگر هم قصد مردن دارید یا خودتون رو در آستانه ی مرگ می بینید باز هم برای پیدا کردن گورهای بهتر و ارزون تر از خیر و شر تهران بگذرید و دست کم با خیال راحت سر به سنگ گور بذارید.

البته دو تا راه حل بالا برای کسانی که تهران به جونشون بسته است کاملا غیر کاربردیه پس لطفا تا آگهی بعد به هر صدایی که از در خونتون بلند شد محل نگذارید و در رو باز نکنید چون ممکنه همون شتری باشه که در خونه ی همه می خوابه و تصادفا وقت خواب پاش به در خورده باشه و این شما رو فریب بده که در این صورت هم برای خودتون و هم برای شهرداری گرامی تهران درد سر دست کردید. باشد که به زودی هم در این جهان و هم در جهان دیگر صاحب خانه شویم و کارمان در مورد گور هم به اجاره نشینی نکشد. هر چند بعضی از ما حتا در زندگی روزمره و توی خونه های اجاره ای و غیره اجاره ایمون هم زنده به شمار نمیایم و در عین حال نیازی هم به گور نداریم.

                      گاهی اگر چه فکر کنی عاشق گویی دلت فقط قفسی تنگ است

                         گاهی اگر چه فکر کنی زنده انگار مرده ای و نمی دانی

+ خط نوشته در  جمعه 15 شهریور1387  به قلم :  آرشه  | 

 

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتا اگر به دیده ی رویا ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان نباش که زیبا ببینیم

شاعر شنیدنی ست ولی میل میل توست

آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم؟

این واژه ها صراحت تنهایی منند

با این همه نخواه که تنها ببینیم                                                         محمد علی بهمنی

 

+ خط نوشته در  دوشنبه 4 شهریور1387  به قلم :  آرشه  | 

 

دیشب رفتم سراغ سی دی های مجله ی جوانان که چشمم خورد به چند سطری که تو بخش پاسخ های کارگاه شعر درباره ی یکی از شعرای من نوشته شده بود ؛ شگفت زده شدم چون درباره ی شعری به نام یک شب دریایی بود ، هر چی گشتم شعری به این نام تو دفترام پیدا نکردم ؛ گفتم شاید اسم شعر رو عوض کرده باشم

اما حتا شعری نبود که نشونه ای از این مجموعه ی واژه توش باشه ، شگفتا اما بگذریم!


دنبالچه
+ خط نوشته در  شنبه 19 مرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

 

نه طلبکارم نه مثل عده ای ابله امید بیهوده دارم

من فقط از این دردهای بی درمان بیزارم

شما هم نشسته اید تماشای من انگار که بیکارید

خدایا! یا زودتر اقدام کنید یا دست از سر من بردارید!

 

+ خط نوشته در  شنبه 12 مرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

 

سوژه ی انشا : می خواستید در آینده چه کاره بشوید؟ چگونه از دندان های خود نگهداری کنیم؟ علم بهتر است یا ثروت؟ نامه ای به خدا یا هر کوفت دیگری که کودک نه ساله ی سرخورده ی درونمان بار خرس گنده ی بیست و یک ساله یعنی خودمان می کند!


دنبالچه
+ خط نوشته در  شنبه 15 تیر1387  به قلم :  آرشه  | 

 

میلیون ها سال است گل ها خار می سازند و با این حال گوسفندها ، آن ها را می خورند و حالا آیا این جدی نیست که ما سعی کنیم بفهمیم چرا گل ها این همه تلاش می کنند تا خارهایی بسازند که هرگز به هیچ دردی نمی خورد؟

آیا جنگ گوسفندها با گل ها جدی نیست؟ آیا این کار از جمع زدن اعداد که آقای برافروخته انجام

می دهد مهم تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که در دنیا یکی از آن باشد و آن هم در سیاره ی من وجود داشته باشد و در هیچ جای دیگری از جهان پیدا نشود آن وقت گوسفندی بیاید و بی آن که بفهمد چه کار می کند یک روز آن را یک لقمه ی چپ کند ، مهم نیست؟

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها ستاره یکی از آن باشد وقتی به آن ستاره نگاه کند احساس می کند که خوشبخت است و با خودش می گوید گل من در یکی از این ها جا دارد ولی اگر گوسفندی گلش را بخورد مثل این است که تمام ستاره ها در یک آن خاموش شده اند. بگو ببینم...

.

    .

        .

            .

              این مهم نیست؟

 

                         


* شازده کوچولو ـ آنتوان دو سنت اگزوپری
+ خط نوشته در  جمعه 24 خرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

 

پای هیچ کسی به غیر از دل ما لنگ نمی شه

نقش غم تو بازی بخت ما كمرنگ نمی شه

این روزا حماسه ها پر شدن از دیو سپید

هیچ کسی رستم پهلوون این جنگ نمی شه

هممون خوب می دونیم پری فقط تو قصه هاست

آدم بد دیگه با ورد و دعا سنگ نمی شه

سبز و آبی و طلایی ، حتا قرمز و بنفش

دیگه هیچ چی حریف روزای بدرنگ نمی شه

گوش ما پر شده از نعره و بوق و سر صدا

هیچ کی بیدار با صدای دو سه تا زنگ نمی شه

اگه پیدا کردی دل ما رو نذاری بی خبر

انقدم بیخود نپرس چرا دلی تنگ نمی شه؟

ملودی بغض من با ریتم خنده های اون

روی هیچ سازی و هیچ جوری هماهنگ نمی شه

شما انصاف بدید آخه وقتی نون تو شهرته

دیگه لوتی بازی هم واسه کسی ننگ نمی شه

نمی شه ، من امتحان کردم و دیدم دیگه باز

قفل کاری مگه با کلید نیرنگ نمی شه

می شم عین تو و دیگه واستم نمی میرم

تو بمیری دلمم دیگه برات تنگ نمی شه

 

+ خط نوشته در  جمعه 24 خرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

 

نمی خوام اضافه بر کوپنم حرف بزنم و می گم که این پست هیچ ربطی به دو پست بعدی نداره و یهویی چیز شد! اما اگه اینو نمی گفتم ممکن بود لال از دنیا برم. این چند وقت که نبودم با اجازه رو به یه طرفی و در محضر رفیق شفیقمون مرگ بودم البته از اون جا که من به دوست عزیزم خیلی علاقه دارم به هیچ عنوان حاضر نشدم از کنارش تکون بخورم و برم پیش دکتر و به همه دردی دچار شدم ؛ سر درد ، سرگیجه ، دل درد ، حالت چیز!!! تب و لرز و خلاصه همه چی. تو چهار پنج روز اون قدر لاغر شدم که هر کی من رو می بینه اولین جمله ای رو که به ذهنش می رسه ، می گه : چه قدر لاغر شدی! البته نگران نباشید ، منظورش این نیست که اون قدر رو فرم اومدم که جامعه ی بازیگرهای ایرانی و مدل های روسی رو تهدید کنم اگه به واحد وزن پوند حساب کنید اضافه وزنم اشک انگیزه! چند شب پیش جاتون سبز یه نوبت تب و لرز کردم و قبل از این که از شدت لرز خودم رو با لحاف ساندویچ کنم بخش هایی از یه کتاب تاریخ عکاسی رو خووندم و خوابیدم. چند ساعت بعد که مثلا بیدار شدم به قدری تب داشتم که نمی دونستم کجا و کی هستم ؛ فکر می کردم یه نفر تو قرن نوزده یا بیست هستم که بعد از یه بیماری سخت داره از همه ی کسانی که مراقبش بودن و کمکش کردن تشکر می کنه حتا از لحاف دوزی که لحافش رو دوخته ؛ با هر بدبختی بود بعد بیست دقیقه یا بیش تر بلند شدم و با خوردن دو تا قرص کدیین دار خودم رو از دیدن خواب تو بیداری خلاص کردم البته فردای اون شب به نتیجه ی معجزه آسایی رسیدم : پیش از این که بمیرید ؛ تشکر کنید! شاید بگید : تو که لالایی بلدی خودت خوابت می بره یا مرگ خوبه اما فقط برا همسایه؟ من این توصیه رو به امثال خودم نمی کنم بلکه منظورم اونایی هستن که از تشکر کردن بیزارن یا وحشت دارن ، کسانی که فکر می کنن با هر بار تشکر چیزی ازشون کم می شه یا می میرن با این حال من نه به نمایندگی و البته نه با هیچ تضمینی از سوی محققان و دانشمندها و پزشک ها بهتون پیشنهاد می کنم تشکر کنید و باور کنین زنده می مونین اما اگه مثل من یادتون میره یا خجالت می کشید و پیش از گفتن هر چیزی مبنی بر سپاسگزاری اول سبز بعد آبی سپس بنفش و در پایان سفید و رنگ میت می شید و قبل از گفتنش غش می کنید من هیچ پیشنهادی براتون ندارم و هر کار می کنید مسئولیتش با خودتونه اما من همین جا و از همه ی اون ها که تا حالا به هر دلیل ازشون تشکر نکردم و ممکنه تا سال ها این وبلاگ و این پست رو نخوونن ، تشکر می کنم و می گم خوب نیست که نتوونستم رو در رو این کار رو انجام بدم و امیدوارم من رو درک کنن.

 

+ خط نوشته در  جمعه 24 خرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

 

حالا که برگشتم شاید گمون کنید تغییر رویه دادم یا آدم دیگه ای شدم اما این طور نیست! از دید من آدما عوض نمی شن بلکه از نظر ویژگی های فردی صعود یا نزول می کنن ، معلوم نیست من چی کار کردم اما برگشتم و حرف های همیشگیم رو درباره ی سوژه های تازه ادامه میدم.

فکر نمی کنم لو دادن خود آدم کار ناپسندی باشه من که زیاد از این کارها می کنم و به شما هم سفارش می کنم حالا چی رو می خوام لو بدم؟ فکر کردین چیز تازه ایه و از اون کاراییه که خودتون هیچ وقت انجامش ندادین؟ نه جون داداش ( و البته آبجی )! نگو تمام طول تحصیلت نمره ی ریاضیت از بیست پایین تر نیومده بلکه بیست و یک هم گرفتی تا کم نیاری ( واج آرایی رو داشتی ) که دلخور می شم. آره دیگه! می خوام نمره های ریاضیم رو لو بدم برای همین لطفا به دنبالچه ی مطلب مراجعه کنین...


دنبالچه
+ خط نوشته در  چهارشنبه 8 خرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

 

ای خفته حس رویش گل در کلام تو

باید غزل نوشت جواب سلام تو

تفسیر آن به رویش گل ها سپرده ام

حسی که می وزد ز بهار کلام تو

بس بود از زبان تو یک حرف ، یک کلام

شرمنده گشتم از تو و لطف مدام تو

از حال ما سراغ گرفتی؟ خراب نیست

قصری که تکیه داده به دست دوام تو

پرسیده ای که باز دلت رام عشق هست؟

رام است این کبوتر وحشی به دام تو

مسحور خنده های توام ، زیر لب بخواه

از ممکنات هر چه که باشد به کام تو

آن گونه ام که مطلع خورشید می شوم

یک شب اگر که پا بگذارم به بام تو

نام تو را صدا زدم و ماه سرکشید

تا خواستم صدا بزنم باز نام تو

گفتی : سلام! هیچ مگو ؛ فرصتی بده

باید غزل نوشت جواب سلام تو                                                         ابراهیم واشقانی

 

+ خط نوشته در  چهارشنبه 8 خرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

 

I was lost

 and I’m still lost

 but I feel so much better

 

+ خط نوشته در  چهارشنبه 8 خرداد1387  به قلم :  آرشه  | 

بهار چلچله است

گذرگاه پر هیاهوی اتفاق

پلی که بر آن

دزدان و عاشقان

با هم عبور می کنند                                                  منوچهر آتشی

 

+ خط نوشته در  سه شنبه 28 اسفند1386  به قلم :  آرشه  | 

 

آدما یه وقتایی به سرشون می زنه و بی خبر می ذارن و میرن ـ حالا هر جا ـ ، مثل همکار من که تو یه شرکت بزرگ کار می کرد و در کنارش تو مجله به عنوان مشاور حضور داشت اما چند روز پیش خودش رو از محل کارش بازخرید کرد و بی خبر و خداحافظی رفت. من از این عادتا ندارم ،بیشتر اونایی که منو می شناسن پیش

از این که بخوام کاری رو انجام بدم ازش خبردار می شن مگر این که بخوام اون کار یه سورپرایز یا راز باقی بمونه. من تا همین دیروز تو یه مجله کار می کردم اما اون کاری نبود که بخوام بخشی از آینده ی من باشه. نه این که از پسش برنیام بلکه کمتر از اون چیزی بود که بشه انجامش بدم به قول بر و بچه ها اندازه ی من نبود.

از اون جا زدم بیرون ؛ البته با اطلاع قبلی. حالا هم فکر می کنم این وبلاگ داره از خودم و احساسم و دنیایی که قصد دارم دست کم برای خودم و کسانی که دوست دارم بسازم کوچیک تر می شه ، حرفام دارن کوچیک و کم ارزش می شن برای همین تا مدتی که شاید خیلی کوتاه باشه و شاید ماه ها طول بکشه. فعلا میرم و شاید بعد با رویاها و واقعیت های بزرگ و با ارزش تر و حرفای گفتنی تر برگردم. من به چیزی که می گم اعتقاد دارم و نمی خوام مثل خیلیا به خاطر کمبود حرف یا علاقه ی زیاد به حرف زدن چیزی بگم که شاید تا به حال اصلا بهش فکر نکردم یا برام بیهوده و غیر قابل پذیرفتن بوده. میرم تا شاید سال تازه بشم ، شاید یک بار دیگه متولد بشم و این بار بیشتر گیر بدم به این که تو تاریخ تولدم سه تا شش وجود داره و جمعش می شه بیست و سه یعنی چی؟ یه بار دیگه بچه بشم و وبلاگ کوچیکمو که حالا یک ساله شده با خودم می برم تا شاید این بار با هم دیگه درست و به قاعده بزرگ و بالغ شدیم و زندگی رو دوباره و از اول یاد بگیریم. شاید تمام مدت رو مثل  پروانه

تو پیله ـ تو اتاق خودم ـ بمونم. شایدم برم گردش ، برم تاب بازی کنم ، فالوده و بستنی بخورم! بی توجه به قد و قواره ام تو خیابون بدوم و آواز بخوونم ، با همه راه برم و دوست بشم ، به همه دست بدم و اعتماد کنم. رنگ ، عطر و همه ی چیزایی که تا حالا خودم رو از اونا محروم کردم ، تجربه کنم. شاید یه کمی پولدار هم شدم ؛ کی می دونه؟ هر اتفاقی ممکنه بیفته اما می دونم که مثل همیشه شب چهارشنبه سوری از خونه بیرون نمی رم و بر

خلاف همیشه برای سفره ی هفت سین ماهی قرمز نمی خرم چون از دیدن مرگ تدریجیشون جون به لب شدم. برای دل واشدن مصلحتی هم پام رو تو خیابونای شلوغ و زشتی که از خودم دلگرفته ترن نمی گذارم. هر کاری رو که دوست ندارم ، انجام نمی دم و جلوی اونایی که می خوان من رو قانع کنن باید با چیزی که هست بسازم ، می ایستم و با صدای بلند و رسا می گم : این قصه ی منه ؛ یکی بود یکی نبود بی معنیه یا باید هر دو تا باشیم یا هیچ کدوم ، یا همه یا هیچ! شاید فقط چند روز باشه یا حتی چند سال اما الان باید برم ، حرفی برای گفتن نیست.

حالا بعد از هر اتفاقی که افتاده ـ خوب یا بد ـ از همه ممنونم! از اون ها که سعی کردن به من کمک کنن و موفق نشدن ، از اون هایی که فکر کردن بهترین کار اینه که کمک نکنن تا خودم از پسش بربیام ، حتی از اون ها که نمی خواستن کمکم کنن اما بی خبر خیلی هم کمک کردن. من از همه ممنونم! حتی از همه اونایی که در زندگی من هیچ تاثیری نداشتن ، همراهم نبودن ، به من گوش ندادن ، با من حرف نزدن ، راه نیومدن ، با من نخندیدن. اون هایی که می خواستم با من باشن و نبودن و اون ها که با من بودن ولی می خواستن از دستم خلاص بشن به خاطر صبوریشون! امیدوارم اگر برگشتی در کار بود وقتی باشه که همه چیز سر جای خودش و مرتب باشه ، آدمای قصه به اون چه می خوان رسیده باشن و رنج چیزی که نمی خوان رو از دوش خودشون برداشته باشن. شاید من هم وقتی از تحمل کردن ، از غصه خوردن ، از نمایش دادن و از تکرار شدن خلاص شدم ، برگردم و دوباره بگم :

 

             حرفی برای گفتن اگر بود ، می زنیم
+ خط نوشته در  سه شنبه 28 اسفند1386  به قلم :  آرشه  | 

 

فرصت ندارم برایت از عشق و شادی بخوانم

فرصت ندارم بگویم از دردهای نهانم

تاریخ های تولد سهم من از عمر من شد

کو؟ کودکی های من کو؟ قربانی این زمانم

 

+ خط نوشته در  سه شنبه 28 اسفند1386  به قلم :  آرشه  | 

 

باغیم

ـ با نگاه نخستین ـ

یک سوی ما سیاهی خوف انگیز

یک سوی ما

تگرگ

بگذار بشکفیم

در رو به روی مرگ.                                                رضا مقصدی

 

+ خط نوشته در  شنبه 25 اسفند1386  به قلم :  آرشه  | 

 

اگر جزیره ی متروک مرده ای باشد

در آن نه باده ، نه گندم

نه دوستی ، نه امید

همین تو باشی و هر روز بخت دیدارت

به عمر نوح توان داشت سال نو ، شب عید

و شادمانی کرد

و لحظه ها را بی کمترین نیاز به مرگ

ـ که خاص پوچ زیان است ـ

زندگانی کرد

                                                                                             منوچهر عدنانی 

+ خط نوشته در  شنبه 4 اسفند1386  به قلم :  آرشه  | 

 

به این می گن استفاده ی بهینه یا به عبارت بهتر استفاده ی ممکن از تمام امکانات موجود! این قدر نگید امکانات نداریم. چرا بیخود از دیر رسیدن و شلوغ بودن اتوبوس ، مترو و اخیرا سامانه ی اتوبوس های تندرو گلایه می کنید؟ بنزین گرون می شه که بشه اگر عاقل باشید از همین فرصت برای خلاص شدن از دست ترافیک و آلودگی صوتی و هوا استفاده می کنید. از وسایل نقلیه ی همگانی بهره ببرید و به سزا و ناسزاهایی که تو اتوبوس های تندرو نوش جان می کنید توجه نکنید ؛ چاره اش یک دستگاه ام پی تری مجهز به هدفونه. هر زمان خواستید درباره ی این به اصطلاح مشکلات فکر کنید این رو به یاد بیارید که این تجهیزات پیشرفته چه طیف گسترده ای از امکانات رو در اختیار شما گذاشتن ، ساده ترین مثالی که از این امکانات می توونم براتون بگم خودکشیه....


دنبالچه
+ خط نوشته در  شنبه 4 اسفند1386  به قلم :  آرشه  | 

 

دست در حلقه ی آن زلف دو تا نتوان کرد

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعیست من اندر طلبت بنمایم

این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

                                                             شمس الدین محمد حافظ شیرازی


چرا فکر می کنی دارم بحث می کنم؟ فقط از پرگار بودن خسته شده ام ، می خواهم یک مدتی نقاله باشم.

+ خط نوشته در  یکشنبه 21 بهمن1386  به قلم :  آرشه  | 

 

معلومه وقتی نه دیدیم نه رویاته دیدن من

برا تو بی معنیه از جدایی ترسیدن من

دچار نفرین ابد ، راه رسیدن به تو سد

بدتره از هر چی گناه این از تو پرسیدن من

تو دستای منو بگیر ، تو پا به پای من برقص

به پای تو نمی رسه البته رقصیدن من

خیلی نگیر سخت به خودت اگه نفهمیدی منو

هیچ کی نفهمیده آخه مشکله فهمیدن من

عادت به این زخم می کنم ، اشک می ریزم ، اخم می کنم

از این ، بعد اگه برات عذابه خندیدن من

سیب بهشتی ام برات ، نچینی می افتم به پات

عشقه اگه شیطونه بگو فریبشه چیدن من

اسممو به خاطر تو سر زبونا می اندازم

هزار و یک دلیل داره این به تو بالیدن من

خون منه ؛ حلال تو ، جون منه ؛ پس مال تو

به دیگرون ربط نداره جنون بخشیدن من

 

+ خط نوشته در  شنبه 13 بهمن1386  به قلم :  آرشه  | 

روی علف ها چکیده ام

من شبنم خواب آلود یک ستاره ام

که روی علف های تاریکی چکیده ام

جایم این جا نبود

نجوای نمناک علف ها را می شنوم

جایم این جا نبود

بر سکوی کاشی افق دور

نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد

باران پر خزه ی مستی بر دیوار تشنه ی روحم می چکد

من ستاره ی چکیده ام

از چشم ناپیدای خطا چکیده ام :

رگه ی سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد

و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد

پریان می رقصیدند

و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود

زمزمه های شب مستم می کرد

پنجره ی رویا گشوده بود و او چون نسیمی به درون وزید

اکنون روی علف ها هستم

و نسیمی از کنارم می گذرد

تپش ها خاکستر شده اند

آبی پوشان نمی رقصند

فانوس آهسته پایین و بالا می رود                                                       سهراب سپهری

+ خط نوشته در  شنبه 13 بهمن1386  به قلم :  آرشه  | 

 

بهارها ، بی تو دلتنگم

تابستان ها ، بی تو بی قرارم

پاییزها ، بی تو بیزارم

فقط زمستان ها را

ـ آن هم به خاطر تولدت ـ

می شمارم

 

+ خط نوشته در  جمعه 5 بهمن1386  به قلم :  آرشه  | 

 

این باغ اگرچه در حصار ارگ است

پاییز از آن گذشته و بی برگ است

جایی که بساط عاشقی جمع شود

پرواز کبوتری... نشان مرگ است

 

+ خط نوشته در  شنبه 29 دی1386  به قلم :  آرشه  |